تبليغاتX
.......ایستاده خواهم مرد




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


.......ایستاده خواهم مرد

برای نوشتن هیچ دلیلی ندارم جز خالی شدن از خودم. مرا چگونه خواهی خواند؟

 

کسی مرا نمی داند....

کسی مرا نمی خواند....

راه را گم کرده ام....

فراموش کرده ام خودم را

و در من هر چه هست ، اوست....

راه را برایم با انکار ، سخت مکن....

که اگر سرسختی ات نبود....

هزار هزار بار برای ِ عشقم گریسته بودی....

تو اکنون هم عاشقی....

 

 


 

منتظر چه هستی ؟ با تو هستم

برخیز ، روبروی ِ آیینه تصویر ِ معشوقت را بگذار

و هر صبح هنگام ِ سلام به خودت....

معشوق را ستایش کن....

بپذیر که عشق های ِ این دوره...

مرحله ی دوری را بیشتر سپری می کنند..

حتی بیشتر از هفت سال.....

 

 


 

سکوت رنگ ِ زیبایی است در مقابل ِ هیاهو...

و من خسته از قیل و قال ِ روزگار

پناه آورده ام به کنجی که در آن سکوت موج می زند....

در برابر ِ تمام ِ زندگی...

 تصمیم به سکوت گرفته ام...

چه سود وقتی صدایت شنیده نمی شود، باور نمی شود...

حرف بزنی....

رنگ ِ سکوت به زنگ ِ صدایم می آید...

 

 

 


 

جسمی نوک تیز ، رگ هایم را هاشور می زند

قطراتی از خون ، بر تن ِ کاغذ می چکد....

مایع ِ حیاتی ِ جسم را می گویم....

عشق چرا سرخ است برای ِ ما؟

و خون ، این سرخ ترین ِ درون ِ ما....

دچار ِ عشق که شود...

بدون ِ حضور ِ معشوق

دیگر ارزشی در بدن ندارد....

 

 

 

دوستان ِ با وفایم سلام. اینبار نه به رسم ِ ناز های ِ دنیای ِ مجازی ، که برای ِ دل ِ خسته ام می خواهم ننویسم. شاید نوشتم وقتی دیگر. شاید همین امروز دوباره نوشتم. شاید هم...

بودن یا نبودن ِ من برای ِ کسی فرقی ندارد. پس رنگ ِ سکوت را انتخاب می کنم. شاید نوشته هام بروی کاغذی بنام ِ کتاب حک شد. برای ِ آن روز و دل نوشته های ِ ساده ام دعا کنید...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:45 توسط راوی| |

چقدر سرد و تلخ اند ، لحظه های ِ انتظار را می گویم

آن زمان که در انتظاری ....

جز بیتابی ، هیچ نمی بینی

و بوقت ِ دیدار ، شوق ِ حضور....

تو را سرمست از نفس هایش می کند....

نفس هایی که در کنار ِ تو می روند و می آیند

می رویند در کنار ِ تو.....

 


 

  بهتم زد ، از گرمای ِ کلمات ِ تو....

و سرخوش از یک میل ِ غریب....

که بوی ِ دوست داشتن می دهد......

و تو مرا روی ابر ها نشاندی....

بالاتر از دیروز.....

پایین تر از فردا.....

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:15 توسط راوی| |

تصویر آرام آرام رنگ می بازد و خیال....

خیال  ، پر می کندم از چیزی شیرین تر از واقعیت

دریای ِ بی کران ِ من این روز ها....

قایقی را میهمان ِ خود کرده است.....

مهم نیست مبدأ و مقصد کجا باشد.....

قایق ها همواره مسافرند و نه ماندنی....

و من باز خیال می کنم.....

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:23 توسط راوی| |

برای ِ پی بردن به افکار ِ من

کافیست پیچیده نباشی....

ساده می اندیشم ، ساده می نویسم

تو مرا پیچیده می خوانی انگار....

من به ساده گی تو را دوست دارم

راز ِ عشق ساد گی است....

عشق کلید ِ تمام ی پیچیده گی هاست....

که....

گفتن ِ « من عاشق ِ تو هستم»

تمام ِ راز ها را از بین می برد.....

 


 

 

هنوز هم کابوس می بینم....

هنوز هم هزار قرص ِ دیازپام آرامم نمی کند...

چرا که تو نیستی....

و یادِ طعم ِ شیرینت  مرا شیرین می کند....

عسل را با هر چه بخوری شیرین است....

و تو شیرین ترینی....

و من اینجا.....

روی ِ بلند ترین کوه ِ تنهایی که از انکار ِ تو ساخته شده

فریاد می زنم....

آیا کسی هست مرا بخواند؟ مرا بخواهد....

و تو باز انکار می کنی انعکاس ِ

فریاد ِ دوست داشتن ِ دلت را....

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:11 توسط راوی| |

آمدی ، مرا خواندی ، در من هر آنچه بود درک کردی و رفتی....

من ماندم و حسرت ِ نگاهی که هرگز از آن ِ من نشد.

من ماندم و تمام روزهای ِ بی تو.

نه ، برای ِ نبودنت ، روز مقیاس ِ بزرگی است....

من ماندم و تمام ِ لحظه های ِ بی تو....

و اکنون دور از من ، نزدیک تر از هر لحظه به من هستی....

اینبار نیازی به تمنا نیست.....

چرا که تو را آنگونه که می خواهم کنارم حس می کنم.....

می آیی ، دوباره، هزار باره ،

برای ِ از بر کردن ِ تمام ِ واژه های بی انتهایم....

و من تمام شدنی نیستم....

من واژه خلق می کنم و خالق اسیر ِ مخلوق نیست....

پس همواره خواهی آمد....

نیامده رفتی ، رفتن نشان از بودن دارد....

اما تو که ادعا داشتی نبودی همراه ِ من....

پس رفتنت چه معنی دارد جز اعتراف به بودن در لحظه هایم؟

و رفتن همیشه شبیه به رفتن نیست....

گویی رجعتی باشد به درون ِ من...

نه عزیز ِ دل.... مهرت را به امانت نگاه می دارم...

زیرا می دانم که باز می آیی و من همواره امانت دار ِ خوبی هستم.....

 

 

 

این متنو خیلی دوست داشتم. کلمه هاش برام عزیزن....

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:56 توسط راوی| |

ترنم ِ کلمات آرام آرام بر تن ِ کاغذ می نشیند.....

و تو همان راز غریب ِ قلب ِ من هستی....

بودن یا نبودن ِ جسمت ارزشی ندارد...

وقتی روح ِ هر دویمان

به زندان ِ با هم بودن ، خانه کرده است....

و چه شیرین است حبس ِ ابد

در کنار ِ تو.....

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:57 توسط راوی| |

سلام

یه چند وقتی نبودم. بنا به دلایلی. البته الان هستم دیگه. بابت تاخیرم عذر می خوام.

اینم چند تا نوشته برای جبران نبودنم.....

 


یکی پر از نیاز می شود.....

دیگری پر از ناز.....

و این گونه است رسم ِ دوست داشتن....

و پایان نخواهد پذیرفت....

اشتیاق ِ ناز و نیاز

در وجود ِ احساس....

 

 


 

تو آمدی و ماندی در قلب ِ پر از تاریکی ام....

و نور را جایگزین ِ ظلمت کردی....

و در ازای تمام احساسات ِ خوب و بد......

عشق را جایگزین کردی.....

و ناگهان عزم ِ رفتن کردی....

و تمام ِ این حکایت

پس از لبخند ِ تو بود.....

 


 

چگونه می توان راه را یافت.....

بی تو....

چگونه می توان نغمه ی شاد خواند

بی تو....

چگونه می توان زندگی کرد

بی تو....

چگونه می توان نا امید بود.....

با تو......

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:54 توسط راوی| |

فردا که بیاید....

دیگر فردا نیست....

شکلی تازه است برای امروز شدن....

و امروز , دیروز می شود....

کاش همواره از اکنون ِ خود راضی باشیم....

اینگونه ، فردا و دیروز رنگی شیرین خواهد داشت....

به لحظه هایت رنگ ِ تازه ای بزن

رنگ ِ عاشقی ِ محض....

و چه شکوهی دارد اینگونه

دیروز و امروز و فردا.....

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:11 توسط راوی| |

یک نفر داد می زند , آهای....

یک نفر سعی در پنهان کردن ِ خود دارد

یک نفر عشق را درمان ِ روح می داند

یک نفر از عشق گریزان است

واقع بین باش , هیچ چیز از این جهان

تکراری نیست جز....

جز خود ِ تکرار....

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:52 توسط راوی| |

نقطه ای در دوردست , فقط یک نقطه است....

نزدیک تر که بیاید , شکل می گیرد....

آه او یک انسان است.....

به تو که می رسد , قلب , طپشی عاشقانه دارد....

دوباره می رود بسوی نقطه شدن....

آه او یک خاطره است.....


 

قدم هایی که نزدیک می شوند....

فاصله هایی که کم می شوند....

دست هایی که دیگر تنها نیستند....

فاصله هایی که زیاد می شوند....

قدم هایی که دور می شوند....

و نگاهی که حسرت را تجربه می کند.....

این است تعریف تنهایی.....

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:8 توسط راوی| |

شک ها و تردید ها

فرسایشی عمیق با روح دارند

دچار این فرسایش گشتم اما

دریافته ام هیچ چیز از خود ِ تردید

مشکوک تر نیست....

شک هایت را دور بریز برای ِ نفس کشیدن

تردید هایت را به گور بسپار

کلاغ ِ شوم ِ بی اعتمادی

مگذار که زینت بخش ِ شانه ات باشد....

این عکسارو دوست داشتم. فکر می کنم به وبلاگم بیاد. نه؟

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 17:30 توسط راوی| |

می خواهم به اندازه ی تمام ِ سال های سکوتم فریاد سر دهم.

بغض های انباشته ی لحظه های فراوان ِ پشت ِ سر گذاشته را یکجا شکستن ,

قدرتی عظیم می خواهد که من , خالی از آنم....

گریستن , این آشنای ِ وفادار , سعی در آرامش ِ روحم دارد.

و من همچنان فریاد می زنم. خسته ام از این لحظات ِ بی اعتمادی.

از این تلخکامی های ِ مداوم. از این نوع ِ نوشتن.

می دانم , تکراری , سرد , تلخ و مأیوس کننده ام.

اما همیشه گفتن از خوبی ها و زیبایی ها دلیل بر بودن ِ مطلقِ ِ خوبی نیست.

من راوی ام. راوی ِ تلخترین اتفاقات ِ ممکن برای ِ احساس.

و گاهی اجتناب از زیبایی انصاف نیست. و من فقط راوی ام.

گاهی تصویر می سازم برای ِ خود و گاهی روایتش می کنم.

 تفسیر با توست. هر کس فلسفه ی  خود دارد.

تو از ساده نوشته هایم , بهترین تفسیر را باز گو کن....

این عکس برای دل خودمه. کبوتری که پرواز کرد تا برگرده...

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:18 توسط راوی| |

یکی می گوید خیال را فراموش کن

یکی غرق ِ در رویایش معشوق را به آغوش می کشد

یکی درد دارد از رویا هایش....

یکی دیگر خیال را باور ندارد

هیچ رویایی شبیه هم نیست

حتی به شرط ِ در کنار ِ هم بودن

حتی به شرط ِ عاشقی....

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:48 توسط راوی| |

پنجره را باز می کنم

شب نیز خوابیده گویی

خلوتی اینچنین را آرزو داشتم

و در سکوت ِ شب ِ بی پایان

بغض ِ حنجره ای فریاد می شود

هجوم ِ اشک شب را بیدار می کند

و قطرات ِ شب , با اشک در هم می آمیزند

آری بغض ِ من و شب یکی است.....

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:14 توسط راوی| |

اینجا ایستگاه ِ یکی به آخر ِ عمر ِ روح است.

ایستگاه ِ آخر هرگز فرا نمی رسد اگر جهانی دیگر را باور داشته باشی.

آری , اینجا جایی است  برای وداع با پیکرهای فانی . گورستان می خوانندش.

جایی که نقاب از چهره می گیری. کار ِ آدمی را نظاره کن.

توان ندارد خاک های ریخته روی ِ صورتش را کنار بزند.

 چه پوچ زندگی می کنیم بسیاری از ما.

می گریند , مویه می کنند در فراق ِ عزیزانشان , باز هم خواب را تجربه می کنند.

خواب ِ غفلت. غفلت از روزی که اینچنین خواهیم شد روزی.

خداوندا , می ترسم. می ترسم از روزی که رو سفیدی ِ پیش ِ خلقت را

به روسیاهی ِ کنار ِ تو بفروشم. پیمانه ام را پر کن از وجود ِ نا تمامت.

بگذار خلایق رو سیاهم بنامند هنگامی که در محضرت رو سپید خواهم آمد....

 

 

این کجاش دلگیره؟ هان؟ هی میگین غمگین می نویسم. نمی نویسم دیگه ها

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:24 توسط راوی| |


Design By : Night Skin