تبليغاتX
.......ایستاده خواهم مرد




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


.......ایستاده خواهم مرد

برای نوشتن هیچ دلیلی ندارم جز خالی شدن از خودم. مرا چگونه خواهی خواند؟

 

 

هیس، نخند، صدای ِ خنده ات

مزاحم ِ اخبار شنیدن ی پدر است

هیس ، الان وقت ِ حرف زدن نیست

مادر برنامه ی آشپزی نگاه می کند...

هیس ، صدایت را ببر...

برادر مسابقه ی فوتبال نگاه می کند

سر حرف که باز می شود با دیگری...

همه نالانیم از...

نبودن ِ وقتی برای ِ لذت ِ بودن با خانواده...

 


مرا ببخش!!!

انگار حرفهایم دیگر

ارزشی ندارند برایت....

من می گویم دوستت دارم

و تو با پوز خندی، دست بلند کرده و می گویی....

تاکسی!!! دربست....

نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 10:56 توسط راوی| |

  Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

ذوب گشته ام ، آن دم که ...

آتشفشان ِ چشمانت....

گدازه هایش را بیرون ریخت....

فوران را من بودم که حس کردم...

و جزئی از وجودت شدم....

آری در تو ، در فلسفه ی چشمان ِ تو

حل شده ام.....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:46 توسط راوی| |

هوا سرد است...

گلدان ها تاب ِ سرمای ِ سخت ندارند....

آب در ساقه هایشان یخ می زند....

پرنده ها پشت ِ پنجره ی اتاقت به انتظار نشسته اند....

همسایه ات شاید ، امشب نیز ، بی لقمه ای نان به خانه بازگشته است

و خدا همچنان بزرگ است و تو را می نگرد...

آیا گرمای ِ اتاقت را با گلدان ِ یخ زده تقسیم می کنی؟

و پرنده ها را به مشتی دانه مهمان؟

و همسایه ات را شادمان می کنی

به سهمی از روزی ِ مقدر شده برای ِ خود....

خود را چه؟

خود را به جرعه ای عشق مست می کنی؟

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 12:11 توسط راوی| |

از نو ،  بهار شده گویی

قصد ِ انکار ِ سوز ِ هوا را ندارم....

اما این دل ِ ماست که فصل ها را احساس می کند....

دلی همواره بهار...

کاش می شد....

اما لذت ِ هر فصل ، به نبودن ِ فصل ِ دیگری لمس می شود....

دختر ِ صحرا بر خیز...

از نو ، بهار است....

 


 

با یک چشم ، باید دید

با دیگری ، باید نگاه کرد

با یک گوش ، باید شنید

با دیگری ، باید گوش کرد....

و قلب یکی است....

با هر تپش باید.....

دوست داشت.....

 

 

 

شاید یه مدتی کم سر بزنم. اما هستم.

راستی ۳۰ آذر تولد وبلاگمه....

یک ساله شد دل نوشته هام

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 9:25 توسط راوی| |

وقتی هجوم می آورد...

خبری از آن سوی میدان نداشت....

مادری ، ضارب ِ جوانش را نفرین کرد....

و کمی آن سوتر ، فرزندی را....

همکاران ِ پدر مضروب کردند.....

 

 خدایی وقتی این همه بازدید هست چرا نظر نمی دین؟ سخته؟

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 8:58 توسط راوی| |

زمانی بود و گذشت

تمام نمی شود ولی در دلم

که دل ِ من هنوز آلایش ِ مرسوم را نپذیرفته

تو با دلت چه کار کردی , بگو با من

چه کرده ای که دلت دیگر دل نیست؟

بگو چگونه گذر زمان را دلت فراموش کرد؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:19 توسط راوی| |

دخترک آرام بیاسای در پناه ِ عشق

اینجا هر چه باشد ، آرامش است

و آرامش ، شرط ِ اول ِ زندگی است...

و زندگی شرط ِ لازم ِ عشق...

و عشق شرط ِ اول ِ بهشت....

 


 

برای ِ عشق هیچ حد و مرزی نیست

نه در دل و نه در قانون های ِ چرند ِ دنیا...

هر چه که هست و هر چه نیست

از دلت بیرون بریز....

و فقط عشق را وارد کن

خواهی دید که دیگر خلأ ، روحت را...

آزار نخواهد داد....

قدم دوم برای ِ عشق:

بگدار آزاد ، آرام ، سبک

احساست در پرواز باشد....

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:46 توسط راوی| |


Design By : Night Skin